معراج شقابق
دورها آوایی است که مرا می خواند...
تولد دوستم زهراست.از همین جا بهش تبریک میگم و براش سالها زندگی سرشار از شادی و موفقیت رو آرزو میکنم. باران این چنین دل مرا بردی باران دم به دم مرا آزردی باران سرنوشتم را به یاد آور باران سر گذشتم را مکن باور من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم گم شدم در غربت دریا بی نشان و بی هم آوازم باز هم آمدی تو بر سر راهم آی عشق میکنی دوباره گمراهم دیری ست قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است باران من جوانی را به سر کردم تنها از دیار خود سفر کردم... از دل تنگ من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ میبپرد مرغ نگاهم تا دور وای باران باران... پر مرغان نگاهم را شست.... سبزی چشم تو پلک بگشا تا به چشمان تو دریابم باز مرغ سبز تمنا را... بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم... یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت یادم آمدم تو به من گفتی لحظه ای چند بر این آب نظر کن تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن به تو گفتم حذر از عشق ندانم نتوانم سفر از پیش تو هرگز نتوانم روز اول که دل به تمنای تو پر زد چو کبوتر بر لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت یادم آمد که دگر از تو صدایی نشنیدم پا در دامن اندوه کشیدم رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم... تماشا کن مرا!!!خسته م از بودن...بودن آزاری بیش نیست!تنها به امید روز مبادایم روز هجرت...سالهاست که در تمنای ثانیه ها خستگی تا دورترین سلول مغز استخوانم میرسد و هنوز هم آنگهی دقیقه ها ارام است که بوی پرواز می اید... کوه چاه نخل کوچه و ... از علی<ع> بپرس!!! نمیدونم چی بگم فقط میخوام بگم دلتنگتم حسابی.دو سالی میشه پیدات نیست .چی شد؟ کجایی بی معرفت؟احتمال یه درصدم نمیدم گذرت این ورا بیفته ولی یادمه روزایی که سنگینی نگاه بچه های مدرسه رو احساس میکردم وقتی تو کنارم بودیو از دلتنگیات میگفتی!میگفتم توکل به خدا!درست میشه!پاک بودی تمام وجودت پاک بود.به تو ایمان داشتمو دارم. به خودم گفته بودم بیخیاله حرف مردم!یادته اومدی خونمون ولادت یکی ازائمه بود محلمون چراغونی بود. تو کوچه داداشمو دیدی بعدش شیطنتت گل کرد گفتی عجب داداش خوشگلی داریو ما بیخبریم!! از ته دلم خندیدم .همون روز مامانم کلی لباس شسته بود از این سر حیاط تا اون سرش.گفتی نمیری کمک مامانت گفتم صبح که داشت قالی میبافت کارای خونه رو کردم دیگه نمیذاره برم کمکش کنم!!!نشستیم پیش همو هی گفتیمو گفتیمو سیر نشدیم.ماه محرما یادته؟شبا تو کوچه ها صدای طبل و دهل بلند بود.تموم گذرا پر بود از پرچمای مشکی یاحسین یازهراا.اما ای دل غافل!!!تو رفتی و ما هم رفتیم.دیگه از اون روزا خبری نیست .تنها یادگاریش همون خاطراتشه که برام مونده...ای دریغ و ای حسرت...برای من خوشبختیت مهمه هرجایی که هستی هر جایی که رفتی.برات دعا میکنم.امیدوارم یادت مونده باشم فاطمه جان!من همیشه به یاد تو و درحسرت دیدارتم.یاحق! کوله پشتی ها بر زمین مانده خالی است اماآیا سنگینی آن را بر دوشت حس نمی کنی؟! بیا که وقت بازی است تو میشوی پدر و من... نه!بازی قشنگ و تازه ای به ذهن من رسیده است که من درخت میشوم شکوفه میزنم جوانه میکنم و بعد هم به نام خاک و باد و آب وآفتاب میوه میدهم... درخت ! من درخت میشوم درخت زنده ای که میوه اش رسیده است و چیدنی است تو هم پرنده شو نه... پرنده خوب نیست پرنده زود میرود و سایه آرزوی یک پرنده نیست تو... تو رهگذر بشو و خسته از کنار من عبور کن مرا ببین بخند و شاد شو و میوه ی مرا بچین و زیر سایه ام درنگ کن فقط همین... سبد پر از ستاره بود و من قدم قدم نفس نفس کشیدمش به دوش کسی به من نگفته بود از آن همه هجوم چاله به زیر پا و ناگهان سبد رها شد وشبم پر از سکوت صد ستاره شد ستاره های کودکی یکی یکی به خاک غوطه ور شدند. شکوه قاسم نیا خیلی دیر است اگر در قیامت بفهمیم برای چه آفریده شده ایم.فردا زیبا تر ازامروز نیست اگر امروز باشکوه و زیبا نباشد.یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است... محمد رضاسنگری نه از بادم نه در بندم نه آزادم اگر آبی تر از آبم اگر همزاد مهتابم بدون تو چه بی رنگم چه بی تابم تقدیم با تمام وجود به دوست مهربانم سمانه... خدایا!درود های بسیار برسان بر مولای ما،آن پیشوای راهنمای ره یافته،که قیام کننده به فرمان توست-درود خدا بر او و پدرانش باد-از همه ی مردان و زنان مومن که در خاوران و باختران زمین اند.ودر صحرا ها وکوه ها و خشکی ها و دریا های آن. قسمتی از دعای عهد خانه ی دوست در آن عرش خداست،خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست خداست... عاقبت این نردبان افتادنی است لا جرم آن که بالا تر نشست استخوانش سخت تر خواهد شکست... این شعر آخر کتاب نردبان جهان<از محمدرضا سرشار> نوشته شده،وقتی این کتابو خوندم حالم دگرگون شد.توصیه میکنم شما هم بخونید. که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم تو را من چشم در راهم شباهنگام،در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن دم که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم نیما یوشیج برف یک دسته کلاغ جاده یعنی غربت باد،آواز،مسافر و کمی میل به خواب شاخ پیچک،ورسیدن،وحیاط من،و دلتنگ ،واین شیشه خیس مینویسم،وفضا مینویسم،و دو دیوار،و چندین گنجشک یک نفر دلتنگ است یک نفر میبافد یک نفر میشمارد یک نفر میخواند زندگی یعنی ،یک سار پرید از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشیها کم نیست:مثلا این خورشید کودک پس فردا کفتر آن هفته یک نفر دیشب مرد وهنوز،آب میریزد پایین،اسبها مینوشند قطره ها در جریان برف بر دوش سکوت وزمان روی ستون فقرات گل یاس سهراب سپهری
| Design By : Night Skin |

